من امروز صاحب یک تجربه نو شدم. داستان از ساعت ۹ صبح روز پنجشنبه آغاز می شه، از
ساعت ۹ صبح تا ۱۵ همراه دوستانم به مطالعه امتحان امروز پرداختم، ۶ ساعت، که من خودم
به یاد ندارم به این میزان در عمرم به مطالعه پرداخته باشم! حتی برای کنکور چرا که اگر به
این میزان می خواندم جایگاهم این نمی بود، که البته من خدا را به خاطر همین جایگاه هم
همیشه شکر کرده ام.بگذریم بر گردیم به اصل موضوع من بعد از این که در ساعت ۱۵ دست
از مطالعه کشیدم بهترین استراحت را دیدن بازی پرسپولیس-قندی دونستم که بعد از بازی
خیلی احساس خستگی می کردم و خواب را بهترین چاره این خستگی دیدم! از ساعت ۵
تا ۸ خوابیدم،برنامه اینجوری بود که باید تمام آن مباحثی را که با بچه ها خوانده بودم را از
ساعت ۱۱ شب به بعد یک مرور سریع می کردم، ولی دیدن فیلم کشتی در اعماق دریا و
یه ذره شیطونی باعث شد برنامه از قبل پیش پینی شده با ۱ ساعت تاخیر به اجرا در آید.
درست این مرور سریع ۱ ساعت طول کشید،البته فکر می کردم بیشتر طول بکشد ولی در
ساعت ۱ بامداد مرور من تمام شد.با این حال که بازم خسته بودم ولی نیم ساعتی طول
کشید تا من به خواب برم و شاید بیشتر نمی دونم! داستان از اینجا به بعد جالبتر می شه!
من باید ساعت ۵.۳۰ از خواب بیدار می شدم و همراه دوستانم به دانشگاه می رفتم، من از
۹ صبح تا ۵.۳۰ بامداد روز بعد فقط ۶ ساعت خوابیده بودم.حالا باید به امتحان و ۶ سفر امروزم
فکر می کردم، از بابت امتحان خیالم راحت بود چون اینقدر خوانده بودم که دیگه کل جزوه را
مو به مو یاد گرفته بودم! بچه ها را سر قرار دیدم ساعت ۵.۵۵ در اتوبان کرج-قزوین، پس من
ابتدا در کرج بودم باید به اشتهارد غربی ترین شهر کرج می رفتم،ساعت ۷ به آنجا رسیدم
من حالا در اشتهارد بودم اگر فکر می کنید که داستان در همین جا تموم می شه باید بگم
متاسفانه اشتباه می کنید من حالا باید به شهر بو یین زهرا شرقی ترین شهر قزوین می رفتم
ساعت ۷.۴۵ رسیدم به آنجا، حالا می شد ساختمان دانشگاه را دید! بعد از ۶۰۰ متر پیاده روی
تازه بعد از حدود ۲ ساعت رسیدم به داخل ساختمان دانشگاه، امتحان من ساعت ۸.۳۰ برگزار
می شد. بدم نمی آمد تا برای آخرین بار یک نگاه به کتاب بندازم ولی تا بچه ها را دیدم غرق در
مباحث روز ورزشی،سیاسی، آخرین شوخی ها و .... شدم جوری که برای لحظاتی یادم رفته بود
باید در ساعت ۸.۳۰ امتحان بدم! امتحان را خوب دادم.
حالا ادامه سفر: من باید ابتدا به اشتهارد و بعد به کرج بر می گشتم تا با رسیدن به خانه به یک
استراحت خوب بپر دازم ولی نه! من حالا باید بعد از این همه سفر و خستگی به سر کارم می رفتم
آنهم نه در کرج بلکه در تهران!
ساعت ۱۱ بود که خستگی به چهره ام نشسته بود،ولی من با شستن صورتم در متروی کرج تا حدودی
این خستگی را از بین بردم.ساعت ۱۳ به محل کارم رسیدم اینقدر سرم شلوغ بود و خسته بودم که
یادم رفته بود باید ناهار هم بخورم! همش دوست داشتم تا کارم زود تموم بشه و به کرج شهر دوست
داشتنیم برگردم راستش الان این مطلب را دارم در سر محل کارم می نویسم،حاضرم شرط ببندم که
الان هر کسی صورتم را ببیند براحتی خستگش را در چهره ام می بیند!
این بود داستان ۶ سفر،۶ ساعت مطالعه و ۶ ساعت خواب در ۳۶ ساعت من از دیروز تا به امروز، البته
هنوز یک سفر من باقی مانده و آنهم بر گشتن به خانه و انجام دادن یک استراحت جانانه!
این می تونه یک تجربه جالب و دوست داشتنی برای من باشه یا نه؟ |