
روز رقص
۲۹ ماه آوریل (۹ اردیبهشت) روز جهانی رقص است. ۲۵ سال پیش، یونسکو، سازمان علمی و فرهنگی وابسته به سازمان ملل، به تعیین چنین روزی تصمیم گرفت.کمیتهی رقص انستیتوی تئاتر یونسکو در سال ۱۹۸۲ تصمیم گرفت، روز تولد ژان ژاک نوور، بنیانگذار بالهی مدرن (۹ اردیبهشت) را به روز جهانی رقص تبدیل کند.
از آن پس، هرساله در این روز یک شخصیت برجستهی جهانی به این مناسبت پیامی میفرستد، که در آن به اهمیت رقص میپردازد.پیام امسال را Preah Bat Samdech Preah Boromneath Nordodom Sihamoni پادشاه کامبوج، نگاشته است. وی پیش از آنکه در سال ۲۰۰۴به تخت پادشاهی بنشیند، سالها در پاریس به تدریس باله اشتغال داشت.
نورودوم سیهامونی در پیامش مینویسد:«برای ما خمرها رقص در شکل اعلای هنری آن، وسیلهای است برای نزدیکی به خدایان. بدین ترتیب، رقص به دعا تبدیل میشود، به آئینی ضروری برای به پیش راندن جهان.» پادشاه کامبوج معتقد است که این هنر روح وخرد انسان را به اوج میبرد و از این طریق به آزادی والایی میرساند که بر اثر چیرگی روان بر تن حاصل میشود.
رقص جز لاینفک بسیاری از فرهنگها و محملی برای زدودن تنشهای درون، بروز و تزاید شادی و شور و غنابخشیدن به دیدارهاست و به سادگی نمیتوان بر آن بند نهاد و مشمول ممنوعیت تام و تمامش کرد. چنان که در ایران نیز، در این ۳۰ سال به رغم همه تلاشها و تقلاها، به چنین کاری قادر نبودهاند. این که از سر خودفریبی به جای رقص، اصطلاح "حرکات موزون" را به کار میبرند، خود نشانهای از شکست آنها در سرکوب و تبعید این هنر و جنب و جوش شورانگیز از عرصه زندگی و فرهنگ جامعه ایران است. البته یونسکو امسال روز جهانی رقص را به بچه ها اختصاص داده است.

ریتم بود و ریتم
در ابتدا ریتم بود و به همانجا رسیده بود که باید میرسید، به پاها. انسان زمانی که از نشستن زیاد و زندگی عادی و یکنواخت ملول و خسته شده بود و دیگر وراجی درباره روزمرگیهای زندگی و چیزهای مشابه راضیاش نمیکرد رقصیدن آغاز کرد.رقصندگان، چه آنان که به عنوان حرفه، بالهای کلاسیک را اجرا میکنند و چه آنان که با حرکات خود میکوشند از تنش درونی خویش رها شوند همه و همه به هنگام رقص به صورت موجوداتی متحرک و جسما منعطف درمیآیند. انسانهایی وجود دارند که تنها زمانی که سرشان از نوشیدن مشروب گرم میشود به رقص میآیند، انسانهای دیگری در فکر و ذهن خود میرقصند. پیکاسو قبل از آن که به سراغ نقاشی برود کمی تانگو میرقصید.

رقص آزادی و تحرک
آن کس که میرقصد به دنبال آزادی است، آزادی حرکت و جنبش. او تنها خواهان تکان و تحرک نیست، بلکه میخواهد که دوست بدارد و دوست داشته شود. دستکم، در رویای چنین وضعیتی است. او در این آرزوست که ای کاش رقص تمام نشود. رقصیدن در میان آسمان و زمین. از یک سو، غلبهیافتن بر نیروی جاذبه و از دیگر سو، رقصی از ژرفای جان و دل. خود را در حرکاتی چرخان و متوازن در هوا رها کردن، در خلسه و سما رقصیدن و رقص را همچون آبدیدهشدن برای بازگشت به زندگی عادی نگریستن. آری، جنبیدن و همه چیز را به طاق نسیان سپردن، و ملال توضیحناپذیر را فراموش کردن؛ ملالی که دلیل نمیخواهد، اما گویی که به سرنوشت عاشقان زندگی بدل شده است.

قدرت خدایان واشباح
کسی که میرقصد از سخنگفتن بینیاز است، به ویژه نیازی ندارد به وراجیهایی بیفتد که معمولا مردان با آنها به صید زنان میروند. زنان اغلب از این فرض حرکت میکنند که مردی که خوشرقص است میتواند عاشق خوبی هم باشد. از این رو، گرچه دل و جان سپردن به رقص شاید خویشتن واقعی تو را به نحوی "خطرناک" در معرض دید بگذارد، اما اگر خود را به دست فراموشی نسپاری و خویشتن خویش را تمام و کمال وقف حرکات نکنی، به رقص در معنای واقعی آن نمیرسی. آن کس که میترسد تلو تلو میخورد و به رقص نمیرسد.رقص جلوهای از حضور و قدرت خدایان و اشباح است، و در معنای زمینیاش، دیداری است میان جنسهای انسانی که بدون کلام اما با زبان حرکات با هم سخن میگویند. رقص نوعی هماوردی غیرخونین است میان زن و مرد، چالشی است میان دو معیار و مبنا: معیار زنانهی ملودی و معیار مردانهی ریتم. آنها بدین گونه به مصاف هم میآورند و میکوشند ثابت کنند که با کدام استعدادهای متفاوت همتراز و همارز یکدیگرند.

فریادی برای رهایی
آیا رقص تبارزی از شادی زندگی است؟ قطعا آری. مناسبتهای زیادی وجود دارند که پای رقص به حرکت میآید. رقص اما میتواند بیانی چیزی متضاد با شادی هم باشد؛ بیان تنهایی و روانپارگی ژرف و بیان احساس از دسترفتگی. گویی همه آنانی که به رقص درمیآیند میدانند که در تکان و تحرک جسم و جان است که میتوان خود را به دست فراموشی سپرد و روح و روان را در موقعیتی خوشایند قرار داد. رقص فریاد رهایی است، فریادی است از عشق و یاس ِ توامان. با رقص میکوشیم ترس را که ساکت و بیتحرک در وجودمان لانه کرده است از خود به در کنیم و با حرکات خویش جهان را نیز اندکی به تحرک درآوریم. به چیز زیادی هم نیاز نیست، حتی به موسیقی هم. گاه دستزدن یک نفر هم کفایت میکند که در ما شور برانگیزد؛ و شور آغاز کمال و وارستگی است، چیزی که زندگی آن را ، و نه تنها آن ، که عشق را نیز، از ما دریغ داشته است.

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان
گرد برگرد خیالش همه در رقص شوند و آن خیال چو مه تو به میان چرخ زنان
هر خیالی که در آن دَم به تو آسیب زند همچو آیینه زخورشید برآرد لمعان
سخنم مست شود از صفتی و صد بار از زبانم به دلم آید و از دل به زبان
سخنم مست ودلم مست و خیالات تو مست همه بر همدگر افتاده و بر هم نگران |