
... از ۱۰۰۱ هم فراتر رفتم !!
مرد نامریی،زن پنهان «شیمبورسکا» بند آخر شعر «اندیشیدن»
بههنگام این قرارهای مخفیانهی عاشقانه،حتی چای بهسختی دم میکشد،آدمها روی صندلی مینشینند، لبهایشان را تکان میدهند ،هر کسی خودش پا روی پا میاندازد اینگونه،یک پا کف اتاق را لمس میکند ،پای دیگر در هوا میچرخد ! گاهبهگاه،کسی بلند میشود، نزدیک پنجره میرود ، و از روزنهی پرده ، خیابان را دید میزند.
سپهر جون زوده برات !! آره٬ عزیزم شامتو خوردی ؟! بسه.تو که می دونی هادی مومنی کم نمی یاره.شده خونه رو بی خیال می شم اما نمی زارم شکستم بدی.بسه ! برو بذار منم برم.تو همون چند دقیقه فهمیدم چی می نویسی.تو چی فهمیدی من چی می نویسم.من تازه این جا هم اوردمش یکی شو تا همه بچه ها ببینن نه تو !! برو کوچولو وقتی بزرگ شدی بیا به کسی هم چیزی نمی گم.نمی گم که سپهر نتوست از log ساده منم عبور کنه !! باور کن نمی گم شب بخیر سپهر٬شب بخیر شرورهای یخی مامانو ببوسیدا  |