{خلاصه رمان خاطرات دلبرکان غمگین من٬ تازه ترین رمان گابریل گارسیا مارکز+لینک دانلود کتاب}

غوغای رمان دلبرکان غمگین آقای مارکز در ایران !!
"خاطرات دلبرکان غمگین من" تازه ترین کتاب گابریل گارسیا مارکز که سه هفته پیش با ترجمه کاوه میرعباسی در ایران منتشر شده بود، به دستور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران توقیف شد.
"خاطرات دلبرکان غمگین من" که نام اصلی اش "خاطرات روسپیان غمگین من" است و برای دریافت مجوز در ایران تغییر نام داده بود، در تیراژ ۵۵۰۰ نسخه در ایران چاپ شد و از روز نخست انتشار جزو کتاب های پرفروش بود به نحوی که ناشر قصد داشت چاپ دوم آن را راهی بازار کند٬ که دیگر محال است !! اما لینک دانلود کتاب را هادی مومنی به شما تقدیم می کند !!
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی انتشار این کتاب را یک غفلت خوانده و خبر از برکناری مسبب انتشار این کتاب در وزارت ارشاد داده است. اما به این نکته اشاره ای نکردند جناب صفار هرندی که چند ماه پیش روزنامه شرق به واسطه یک گزارش ساده تعطیل شد. و پیشتر از آن سایر روزنامه هایی که بخاطر بهانه های واهی و پوچ٬ که اگر بودند با نقد این وادادگی سیستم وزرات عریض و طویل ارشاد او را حسابی به دردسر می انداختند.
اما نه !! کیهان هست٬ روزنامه منتقد دولت که همین چند روز پیش به نشان انتقادگرایی از دولت از دستان همکار سابق خودشان که الان در وزرات ارشاد جایگاهی محکم دارد٬ لوح تقدیر گرفتند. شما فرض کنید این اتفاق در دولت نه !! من با وزیر کار دارم !! در زمان وزارت مردی که یکی از بزرگ مردان دولت محمد خاتمی بود می افتاد چه جنجالی را فقط همین دوستان جناب وزیر در روزنامه کیهان و ... با راه انداختن پروژه های ... دنبال می کردند و کردند.چرا که بخاطر مسائل بی اهمیت مهاجرانی تا استیضاح شدن هم در مجلس حاضر شد و ... مهاجرانی کجایی که بد سوتی دادند٬ بد.اشتباه همیشه هست.من کاری ندارم که چاپ این کتاب درست بوده یا نه فقط آقایانی که همیشه کارهایشان را صواب و کامل می دانند حالا خوب می فهمند که می شود در هر وضعیتی دچار اشتباه شد.حتی در سانسور شدید رسانه ای هم کتابی چاپ می شود و نشان می دهد.ادعا و ارشاد بس است.و به همه برچسب نادرست نچسبانید لطفا.بگذریم...
خلاصه ناتمام کتاب خاطره دلبرکان غمگین من ( تا حدودی بدون سانسور !! )
کتاب عاشقانه ای است٬به گمان من یکی از زیباترین آثاری است که به عشق پیری می پردازد٬البته نه از آن عشقی که ما شرقی ها به دنبالش هستیم و اغلب به آن نمی رسیم+پیرمرد داستان اساسا حتی بعد ۹۰ سال هنوز مرز بین هوس و عشق آنهم از نوع غربی را هم نمی فهمد و توان درک آن را هم ندارد و با شجاعت مثال زدنی به این مساله براحتی اعتراف می کند.
این رمان با تمام کتاب های مارکز تفاوت دارد. کتابی شاعرانه است که در آن عناصر شاعرانه فراوان وجود دارد. مارکز با این کتاب نشان داد که با وجود پیری و بیماری (مدتهاست که به سرطان مبتلا شده) همچنان استعدادش شکوفا است."البته ترجمه کلمه ی "هر" به انگلیسی دقیقا بمعنای روسپی است ولی مترجم ما خواسته کمی در انتخاب نام کتاب نجیبانه رفتار کند !!!
مارکز این کتاب را چنان که خود گفته است با الهام از نویسنده ژاپنی "یاسوناری کاواباتا" نوشته است و در آغاز رمان نیز بخشی کوتاه از "خانه زیبارویان" این نویسنده نقل شده است :
ـ زن مهمانخانه چی به اکوچی پیر هشدار می دهد٬مبادا رفتارش زمخت و ناپسند باشد.نباید در دهان زن خفته انگشت کرد و یا هیچ خطای مشابه ای از او سر بزند.
ـ کتاب حکایت روزنامه نگار پیری است که در نودمین سالگرد تولدش تصمیم می گیرد عشقی که سالیان به دنبال آن بوده است را بوسیله بکارت دختر روسپی چهارده ساله ای را زایل کند به سرانجام برساند٬اما هنگامی که فرد مورد نظر خود را می یابد متوجه می شود که دختر روسپی (دلگادینا) بر اثر مواد مخدری که رئیسه مهمانخانه روسپی (روسا کابارکاس) خانه به او داده است، به خواب رفته و نمی تواند از خواب برخیزد.او همچنین سراسر شب را با خاطرات بیش از پانصد زن روسپی می گذراند که در زندگی اش با آنها همخوابه بوده است ...
ـ اولین چرک نویس یاداشتم را تمام کرده بودم٬که یک دفعه آفتاب ماه اوت میان درختان پارک نورافشانی شد و کشتی رود پیمای اداره پست٬ پس از یک هفته تاخیر ناشی از خشکسالی زوزه کشان از ترعه گذشت و وارد بندر شد ...
ـ هرگز باهیچ زنی نخوابیدم بی آنکه بابت همبستری مبلغی بپردازم و کسانی هم که تن فروش نبودند را هم متقاعد می کردم تا پول را بگیرند٬به اصول خاص اخلاقی خودم مقید بودم ...
ـ از ۲۰ سالگی در کتابچه ای نام٬سن٬مکان و یاداشتی از شیوه عمل زنان می نوشتم تا ۵۰ سالگی که تعداشان به ۵۱۴ رسید و وقتی دیگر جسمم توان ترکتازی اولیه را از من گرفت دیگر فهرست را ادامه ندادم چون دیگر نیازی هم نبود ...
ـ یگانه رابطه غریب و متفاوتم با دایانای (زنی که هر از گاهی لباسهایش را می شوید و به کارهای خانه پیرمرد رسیدگی می کرد) باوفا بود که از غافلگیری یک ظهر تابستان در هنگاه شستن لباس شروع می شود و تا سالها دوام می آورد...
ـ حالا که به گذشته نگاه می کنم٬ هزاران زن را می بینم که به بسترم آمدند و با خودم می گویم کاش با یکی از آنها می ماندم ...
* ناممکن است٬ سرانجام آنگونه شویم که سایرین گمان می کنند هستیم (ژولیوس سزار)
ـ روساکابارس توصیه کرد٬ رفتارم با احتیاط باشد چون دخترک تازه ۱۴ سالش شده بود و هنوز ترسش نریخته بود و وحشت داشت ...
ـ شب اول پیرمرد فقط در کنار دخترک می خوابد٬بدون لمس کردن او و می گوید:دخترک را دیدم که بی پوشش و بی پناه٬مثل روزی که از مادر زاده شد روی تخت در خواب است آنهم در بهترین ...
ـ وقتی در کنار دخترک صبحدم از خواب بیدار می شود٬ هنگام رفتن روی آینه می بیند که نوشته شده: ببر طعمه اش را از آن دورها نمی درد (دخترک بی سواد است !! ) ...
ـ شب دوم را پیرمرد حالا ۹۰ ساله این گونه به تصویر می کشد٬دلگادینا را در بستر دیدم٬برهنه و خفته در پناه آرامشی مقدس٬لمیده به سمت قلب و من کنارش دراز کشیدم و وجب به وجب اندامش را شناختم ...
ـ کشف کردم که عشق حالتی روحی نیست٬بلکه یکی از نشانه های منطقه البروج است.آنچه عالم را به تحرک وا می دارد٬عشق های کامروا نیستند٬بلکه عشق های ...
ـ پیرمرد دست به یک اعتراف بزرگ می زنه و میگه٬ رابطه جنسی دلخوشی آدمی هست که ...
ـ در آن شب سرتاپایش را بوسیدم.ستون فقراتش را مهره به مهره تا ... که قلب بیکرانش می تپید.با رعشه های تازه هر وجب از پوستش به من پاسخ می داد.در هر نقطه گرمایی متفاوت٬طعمی منحصر و ناله ای نو یافتم و در نهایت ...
* همیشه حسادت بیشتر از عقل می فهمد
ـ خلاصه پیرمرد در شب دوم هم نمی تونه سالگرد تولدش رو تکمیل کنه و با قتل یکی از مردان مشهور شهر که مشغول عشقبازی در اتاقی دیگر بوده مدتی مهمانپذیر روسا کابارکاس تعطیل می شه و از اون جایی که از دخترک هیچ نشانه ای نداشت و حالا از روسا کابارکاس هم که نبود تا به تلفن هایش جواب بدهد.مدتی حیران به دنبال هر دوی آنها می گرده و ناامید بعد از مدتی روسا کابارکاس بهش زنگ می زنه و می گه ما حالمون خوبه ...
ـ بازگشت روسا کابارکاس با دخترک و دیدار مجدد پیرمرد در اتاق همیشگی باعث می شه عاشق پرتلاش داستان با دیدن دلگادینا که حالا جواهراتی هم به دست و انگشتانش داشت عصبی بشه و آرزوی خودش رو که قصد داشت با دختری ... همبستر بشه رو از دست رفته ببینه و فکر کنه که دخترک در این مدت ... که روساکابارکاس بهش می گه ...
... دیگه نمی نویسم.چون به اندازه کافی بی مزش کردم.باید حالا یا کمی زحمت بکشید کتاب رو بخرید(که بعید می دونم پیداش کنید) و یا دانلود کنید که لینکش رو از سوادای عزیزم گرفتم که برام پیدا کرده تا لذت آخرش و این که پیرمرد به آرزوش می رسه یا نه رو خودتون ببرید.همین جا هم می گم من کتاب رو به کسی نمی دم مخصوصا به اینا (a.s.m.an.p.ba.or) 
لینک دانلود کتاب خاطرات دلبرکان غمگین من

همه آنچه که درباره گابریل گارسیا مارکز باید بدانید ( همون مارکز در یک نگاه خودم !! )
گابریل گارسیا مارکز ( gabriel garsia markez ) بزرگترین نویسنده ی کلمبیا و نامآورترین نویسنده ی جهان و برنده ی جایزه ادبی نوبل سال 1982 ، در ششم ماه مارس 1928 میلادی در دهکده آراکاتاکا در منطقه سانتاماریای کلمبیا متولد شد و تا سن هشت سالگی در این دهکده نزد مادربزرگش زندگی کرد. در سال 1935 به قصد زندگی با والدینش به شهر بارانکیا رفت و تحصیلات ابتدایی خویش را در مدرسه سیمون بولیوار به اتمام رساند.در سال 1941 اولین نوشته هایش در روزنامهای به نام خوونتود که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود ، منتشر شد. تحصیلات دبیرستانی او با وقفه روبهرو گشت و مارکز ، یک سال به سوکو رفت. در سال 1943 پس از پایان سال تحصیلی ، ساحل آتلانتیک را جهت رفتن به بوگوتا ترک کرده و جهت گرفتن بورسیه در کنکوری شرکت کرد. گابریل در آن روزگار که در دبیرستان زیپاکوئیرا به تحصیل مشغول بود ، با انتشار مجله ای به نام لیتراتورا قدرت ادبی خویش را به سایر همکلاسی هایش بازشناساند ، ولی متاسفانه نشریه ی فوق بعد از یک شماره توقیف شد.
در سال 1947 مارکز تحصیل در رشته ی حقوق در دانشگاه بوگوتا را آغاز کرد. بی آنکه نوشته ای را منتشر کند ، مسئولیت ضمیمه ی دانشگاهی مجله ی هفتگی رازون را بر عهده گرفت و با پیلینو مندوزا و کامیلو تورس آشنا شد. در سپتامبر همان سال ، اولین نوول خود را در ضمیمه ادبی ال اسپکتادو منتشر کرد و در ماه دسامبر ، مارکز امتحانات سال اول حقوق را گذراند. در ژانویه سال 1950 ، مقاله نویس روزنامه ی ال ارالدوی بارانکیا شد.نوشتن کتاب "برگریزان" را همان سال آغاز کرد و در سال 1951 ، مارکز به کارتاخنا ، جایی که والدینش در آن مستقر شده بودند ، برگشت.
اما در سال 1952 ، دوباره به بارانکیا برگشت و دستنویس برگریزان را به انتشارات لوسادای بوینس آیرس داد ، اما رد شد. با این حال او همچنان به خواندن ، سیر و سفر کردن و نوشتن ادامه داد و سرانجام در سال 1955 کتاب برگ ریزان منتشر شد. در ژانویه سال 1957 ، "کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" را تمام کرد. همراه مندوزا به آلمان شرقی رفت و در ژوئیه ، باز به همراه پلینیو مندوزا ، به شوروی سفر کرد و از آنجا ، به مجارستان رفت. در ماه اکتبر ، به پاریس برگشت و گزارشی طولانی درباره ی ممالک بلوک شرق نوشت.
مارکز در مارس 1958، در جریان یک سفر کوتاه به کلمبیا ، با نامزدش مرسدس بارکاپاردو ازدواج کرد. در همان سال سردبیر مجله ی ونزوئلا گرافیکا شد و کتاب "کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" را منتشر کرد. همچنین بسیاری از قصه های کتاب مراسم تدفین مادربزرگ و رمان ساعت شوم را به پایان رساند. در آوریل 1961 ،"کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" مجددا چاپ شد.در همین سال به مکزیک رفت و با زن و فرزند دو سالهاش زندگی کرد. برای فیلمهای سینمایی فیلمنامه نوشت و همچنین دست نویس داستان ساعت شوم را به مسابقه ی ملی رمان که در بوگوتا توسط شرکت نفت اسو ترتیب یافته بود ، فرستاد و جایزه ی اول آن را از آن خود کرد.
در سال 1962 کتاب"کسی به سرهنگ نامه نمینویسد" وی در مکزیک منتشر شد.همچنین ترجمه ی همان کتاب در پاریس. اولین روایت پاییز پدرسالار را هم در همین سال نوشت. در سال 1965 ، نوشتن صد سال تنهایی را آغاز کرد و در آوریل 1968 ، صد سال تنهایی در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی فوری و چشمگیر رسید. طوری که کتاب به طور مداوم تجدید چاپ میشد.در سال 1969 ، صد سال تنهایی ، جایزه فرانسوی بهترین کتاب خارجی را نصیب خود کرد.
1970 در بارسلون ، سرگذشت یک غریق چاپ شد. مارکز پس از اینکه پست "سفیر" بودن در بارسلون را رد کرد ، به سفر طولانی در کشورهای کاراییب پرداخت.انتشار نوول های کتاب داستان غمانگیز و باورنکردنی ارندییرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلش ، باعث شد که جایزه رومولوگایهگوس را در مورد بهترین رمان به دست آورد. در سال 1976 ، پاییز پدرسالار منتشر شد و در فوریه سال 1981 ، اولین مجموعه آثار روزنامه نگاریاش در بارسلون چاپ شد. در ماه مارس همان سال ارتش کلمبیا او را تهدید کرد فورا کشورش را ترک کند و او هم ناچار به مکزیک بازگشت.در سال 1982 ، کتاب چشمان آبی رنگ سگ را منتشر کرد و نیز در همین سال موفق به اخذ جایزه ادبی نوبل گردید. ( البته نه برای چشمان آبی رنگ سگ ! )
کتاب عشق سالهای وبا را در 1986 منتشر کرد و با انتشار کتاب ژنرال در هزار توی خویش در سال 1989 در سطح جهانی جنجال آفرید.در 1992 ، کتاب از عشق و شیاطین دیگر ،1996انتشار پرونده یک گروگانگیری ، 1998 کارگاه سناریو نویسی و فرهنگ جامع اصطلاحات آمریکای لاتین،1999 سرزمین کودکان و برای آزادی و در سال 2000 دو عنوان کتاب به نام یاداشتها و خانه بزرگ از او منتشر شد.
تا همین اواخر ، مارکز با همسر ، دو فرزند ، عروس و نوه ی شش سالهاش در شهر نیومکزیکو زندگی میکردند ، اما با وخامت اوضاع جسمانی و سرطان روبهپیشرفت ، همچنین با احساس نزدیکی مرگ ، به سرزمین بوگوتا رفت. از چندی پیش ، عنوان بزرگترین مرد و مرد سال 1999 آمریکای لاتین رسماً به وی داده شد. آخرین کتابی که از مارکز در ایران قبل از این رمان چاپ شده بود "زیستن برای بازگفتن" بود. در میان آثار گوناگون مارکز ،صد سال تنهایی ، پاییز پدر سالار ، عشق در سالهای وبا ، کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد و ژنرال در هزارتوهای خود ، اهمیت و ارزش ویژهای دارند .
او در بین کشورهای آمریکای لاتین با نام (( گابو )) مشهور است و پس از درگیری با رئیس دولت کلمبیا در مکزیک زندگی می کند . مردم کلمبیا در سال 2000 با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که او نپذیرفت .

آثار مهم او عبارتند از :
طوفان برگ پاییز پدر سالار کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد زائران غریب ( مجموع داستان کوتاه ، با عنوان دیگر ده داستان سرگردان ) ماجرای الندیرا و مادربزرگ سنگدلش ( مجموعه داستان کوتاه ) سفر پنهانی میگل لیتین به شیلی زنده ام که روایت کنم صد سال تنهایی از عشق و شیاطین دیگر عشق در سال های وبا ساعت نحس خانه ی بزرگ وقایع نگاری یک قتل از پیش اعلام شده ژنرال در هزارتوی خویش |