
گفتم بیا تا 10 بشماریم بعد هر کی زودتر گفت خدافظ ... این جوری زیاد غصه نمی خوردیم.اما خودت
قبوول نکردی !! نه،این جوری خوب نیست.می خوام سورپرایز بشی ! اما نه ولش کن همین جوری
گفتم.ساعت الان شده ۲۳:20 و ما هنوز بعد یک ساعت نتونستیم خدافظی کنیم.یه دفعه تو یه
لحظه سکوت حرف می زنه ... سکوت می شکنه ... صدای مهربونی، که از یه قلب صاف و پاک
بیرون میاد آهسته می گه ... دیگه چیزی یادم نمی یاد.اما نه صبر کن ! چرا یادم اومد .گریه کردم ...
زیباترین اشک های زندگیم از چشمام سرازیر شدند ... حالا بازم سکوت باهام حرف می زنه
و با فکر کردن به تو آروم می شم.تو منتظر شکستن صدای سکوت منی، اما من نگذاشتم این
رویای ترین سکوت زندگی ام زود تموم بشه.ببخش اما این آخرین خودخواهی من بود.قول می دم.
با احترام تقدیم می شود به مهربانی که حس زندگی را در وجودش حس می کنم * آران آکفا * |